بسمه تعالی

افسوس زمان کودکی گشت تباه

دوران شباب طی شد همچون پر کاه

عمریست گذشت یا نسیم سحری

لا حول ولا قوت الا باالله

 

 

 

اکنون گه رحلت است در محضر شاه

فردا من و آن حفره ی تاریک سیاه

جز ذات یگانه نیست فریاد رسی

این جسم من ضعیف و آن دست اله

 

 

از بازی تقدیر گریزی نبود

در کیسه ی ما بجز پشیزی نبود

هر چند که دستی نگرفتیم ز خلق

منکر نشدیم که رستخیزی نبود

 

 

گر جاه و جلال تو فلک تمکین کرد

گر سفره ی بی نان تو را رنگین کرد

مغرور نشو ز بینوایان یاد آر

یک آه تواند که تو را مسکین کرد

 

 

من اینجا در پس زانو نشسته

به جسم دردمندو روح خسته

چه بد کردم که مهر از من بریدی

همه درها به رویم گشته بسته

 

 

خوشا آن عالم آن روز و شبها

نشست و گفتگو از تاب و تبها

نکرده جرم در زندان روا نیست

خوشا شکر فشانی زان دو لبها