بسمه تعالی

من از خوش باوری در دهر عمری را فنا کردم

به اغیارعشق ورزیدم ولی با خود جفا کردم

جوانی شمع راهم بود با بیهودگی طی شد

به هر حیلت گر افسونگری خود را فدا کردم

تو قدر خویشتن بشناس ای سرو کمان ابرو

که من خود را فدای خال و خطّ اژدها کردم

وفا خوب است در عالم به پیمانداری مشفق

ولی من در وفاداری هزاران اشتباه کردم

مرا پیری جهان دیده به فرجامم نصیحت کرد

گذشت آن روز و فردا باز تجدید خطا کردم

تو گوش و هوش بر من دار تا از پا نیفتادی

که من خوردم فریب و دست پیری بر عصا کردم

مباش از کید و ترفند رفیقان دغل مشعوف

که من سرمایه هستی فدای بیوفا کردم

نمی خواهم پشیمانت ببینم ای نکو سیرت

ببین فرجام عمرم را ، تو میفهمی چه ها کردم

همین ساعت غنیمت دان و منّت نِه ، تو بر محتاج

تو را بیدار زین مرداب از بهر خدا کردم