بسمه تعالی

ای دوست نگویم که زحالم خبرت نیست

گویم زچه برخاک نشینان گذرت نیست

افتادشبی گرسوی این کلبه گذارت

سوگندبه آن قامت رعناضررت نیست

درظلمت شب شمع شبستان دلم باش

سوزپرپروانه مگردرنظرت نیست

رسم است زمعشوق شکستن دل عاشق

پیداست که خون دل من درجگرت نیست

مشکن دل پژمرده که لبریززعشق است

جاروکش کاشانه،زمن خوبترت نیست

برساق بلورین سرمینهم اما

برعکس تودلدارکه شوری به سرت نیست

آن شوخ غزالی که به صحرای دل من

دادی پیامم که بروبال وپرت نیست

توعشق مراعشق دروغین مپندار

هرچندکه پرگویی من کارگرت نیست

برخرمن محتاج مرن شعله ازن این بیش

بااین که به ویرانه ام هرگزسفرت نیست