بسمه تعالی

بنال بلبل وشکوه زروزگارمکن

خزان رسیده دگریادی ازبهارمکن

توهم چومن شده ای خسته زمانه بنال

به خودبپیچ ولی رازت آشکارمکن

امیدنیست بهاری وگلبنی دیگر

قلم نوشت چنین ازقدرفرارمکن

من وتوهردوزدست زمانه می نالیم

توهم به مثل من آهسته زارزارمکن

زمانه خرقه نوبهرمانمی دوزد

به کهنه جامه دگرکسب اعتبارمکن

نگفته ازدل مجروح من خبرداری

لب خموش مرابازداغدارمکن

نگویمت که بزن پشت پابه هرچه که هست

تومرغ آن چمنی فکراین دیارمکن

زبانه هرچه کشدشعله آخری دارد

بسوزچون من وفریادی ازشرارمکن

به کوی دوست سفرمی کنی توبامحتاج

به میزبان خوداعلان کارزارمکن